سلام
نمي دونم چرا هيچ چيز اونجور كه مي خواي پيش نمي ره !!! ديگه جدا دارم افسرده مي شم ...
ديروز ماهگرد ازدواجمون بود و من مي خواستم كمي صبورتر باشم !! تا خوب پيش بره ... مامان گفت شام بيايد اينجا حالا كه يخچالم خاموشه ..ديدم شوشو دير مياد و تا بره حموم و بياد مي شه 11 گفتم نه ..ديگه دير مي شد ..اونم بنده خدا گفت بيا پس براتون غذا درست كردم ببر ..خلاصه من برنج و مرغ و كاهو هر چي كه دستم ميومد رو بردم خونمون ...شوشو اومد تمام قصدش اين بود كه 1.30 بياد اما شد 1.45 بازهم خوب بود گفت سعي مي كنم فردا 1.30 بيام !!!
شام خورديم ..طبق معمول سر شام چندين دفعه دهنشو نشون مي داد كه ببين خون اومده يا نه و منم مي ديدم ...آخر شام گفت من برم دهنمو بشورم منم ناراحت شدم بهش گفتم تو تمام مدت توي شام خوردن دهنتو به من نشون مي ديدي اعصاب من خورد مي شه و آخر هم مي گي برم بشورم خوب نشون نده ...يعني چي ؟ چرا فكر من نمي كني ؟؟
سر همين موضوع بحثمون شد اما نه خيلي جدي و وحشتناك اما به هر حال شب نيمه قهر بوديم و خوابيديم .
به خدا ديگه نمي تونم طاقتم ، صبرم تموم مي شه ...چرا هيچ كس فكر من نيست ؟؟
خدايا نمي شه درست شه ؟؟؟ نمي شه خوب شه ؟؟؟ خدايا نمي شه ؟؟ نمي شه ؟؟ نمي شه ؟؟؟
یه دوستی در مورد دعا در صحیفه سجادیه گفته ..لطفا برام بفرستش ..
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:38 توسط پريناز
|


