تبليغاتX
زندگي مشترك
 

سلام

نمي دونم چرا هيچ چيز اونجور كه مي خواي پيش نمي ره !!! ديگه جدا دارم افسرده مي شم ...

ديروز ماهگرد ازدواجمون بود و من مي خواستم كمي صبورتر باشم !! تا خوب پيش بره ... مامان گفت شام بيايد اينجا حالا كه يخچالم خاموشه ..ديدم شوشو دير مياد و تا بره حموم و بياد مي شه 11 گفتم نه ..ديگه دير مي شد ..اونم بنده خدا گفت بيا پس براتون غذا درست كردم ببر ..خلاصه من برنج و مرغ و كاهو هر چي كه دستم ميومد رو بردم خونمون ...شوشو اومد تمام قصدش اين بود كه 1.30 بياد اما شد 1.45 بازهم خوب بود گفت سعي مي كنم فردا 1.30 بيام !!!

شام خورديم ..طبق معمول سر شام چندين دفعه دهنشو نشون مي داد كه ببين خون اومده يا نه و منم مي ديدم ...آخر شام گفت من برم دهنمو بشورم منم ناراحت شدم بهش گفتم تو تمام مدت توي شام خوردن دهنتو به من نشون مي ديدي اعصاب من خورد مي شه و آخر هم مي گي برم بشورم خوب نشون نده ...يعني چي ؟ چرا فكر من نمي كني ؟؟

سر همين موضوع بحثمون شد اما نه خيلي جدي و وحشتناك اما به هر حال شب نيمه قهر بوديم و خوابيديم .

به خدا ديگه نمي تونم طاقتم ، صبرم تموم مي شه ...چرا هيچ كس فكر من نيست ؟؟

خدايا نمي شه درست شه ؟؟؟ نمي شه خوب شه ؟؟؟ خدايا نمي شه ؟؟‌ نمي شه ؟؟ نمي شه ؟؟؟

 

یه دوستی در مورد دعا در صحیفه سجادیه گفته ..لطفا برام بفرستش ..

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:38 توسط پريناز |
۱. نمی تونستم به مامانم اینا بگم نمی دونم اونا منطقی برخورد نمی کنن اصلا..یا احساسی بر خورد می کنند و یا عجولانه و این ذهنیت در هیچ صورتی هم از ذهنشون پاک نمی شه ..حتی اگه زندگیم عالی بشه ..و حتی توی رفتا رشون هم نشون می دن ...نمی دونم اما مطمئنم اگه خانواده ام می دونستند با توجه به شناختم الان پشیمون شده بودم که در جریان هستند ....!!!

۲. شوشو خیلی به خاطر باباش اینا داغونه ...دیروز گریه کرد البته نمی خواست من بفهمم اما فهمیدم ....

۳.زندگی خیلی سخته!!

۴.دیشب یخچالمون خراب بود گارانتی اومد گفت ۴۸ ساعت خاموش ..بردیم مواد رو بزاریم خونه مامان اینا ۳ ساعتی موندیم اونجا روحیه مون کمی عوض شد ..البته شوشو موافق بود بریم .

موقع خواب شوشو می گفت خیلی دوست دارم . تو همه زندگی من هستی و من به خاطر تو زنده ام ....گفتم دوسم داری خیلی اما نه خیلی خیلی ...

گفت می خوای ثابت کنم خیلی خیلی دوست دارم امروز حمام ۱ساعت و نیمه می رم خوبه ؟؟؟

 

امروز هم خونه بودن ما ۸ ماهش شد ...این عمره که می گذره ...

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:32 توسط پريناز |

 

سلام

اوضاع من خوب نبود و آخر هفته خوبي هم نداشتم  دعوا و قهر و اوضاع خيلي ناجوري بود .

از پنج شنبه ما رفتيم همون دكتر كه از قرنيه چشم و اينا مي فهمه بعضي مشكلات رو ..به شوشو گفت زياد ورزش كن ..زياد استخر برو ...از نظر جسمي مشكلي نداري ..در مورد وسواس هم گفت مشكل از ناحيه عصب نداره نياز به قرص خوردن نيست و فقط بايد مشاوره بشه و بياد اينجا مشاوره 1 ساعته چند جلسه خوب مي شه ...

دكتر گفت نياز به خوردن قرص نيست و هميجوري خوب مي شه و از اين حرف ها ..همي جوري نه ها با مشاوره منظورش بود ...

راستي داشتيم از خونه مي زديم بيرون شوشو گفت چراغ بنزين كي روشن شده منم چون مي دونستم راه افتاديم روشن نشده گفتم راه افتاديم روشن نشده بوده ...خلاصه ما كه از دكتر داشتيم برمي گستيم راه افتاديم بسيار عشقولانه به سمت سوپراستار كه ناهار بخوريم ..اونجا ناهار و خورديم و همين كه زديم بيرون يهو ماشين خاموش شو و اي دل غافل بنزين تموم شد ... شوشو هميشه مي گفت وقتي چراغ روشن مي شه تا 50 كيلومتر مي ره اما اين دفعه كمتر شده بود ..هميشه اين حرفش به واقعيت مي رسيد اما اين دفعه ..خلاصه عصباني شد كه چرا تو گفتي دم در خونه روشن نشدوه و چرا و چرا ...ولي من مطمئن بودم ..اون شروع كرد ..بهش گفتم بطري جا نوشابه پشت ماشين هست بيا بريم پايين پمپ بنزين اونجا پر كنيم بياريم ..رفتيم يه دستكش بهش دادم در حال پر كردن بنزين مي ريخت روي لباسش و اون هي داد و بيداد كه مي بيني بنزين داره مي ريزه روي من ...واي مي خواستم بميرم اما هيچ چيز بهش نگفتم هيچ چيز ...

رفتيم توي ماشين اونجا هم كمي داد و بيداد كرد ..ماشين روشن شد اومديم به سمت پمپ بنزين باز هم اونجا شروع كرد داد و بيداد و منم ديگه صبرم تموم شد و عصباني شدم ..اينقدر دعوامون بالا گرفته بود كه 2 بار هي نگه مي داشت و مي گفت پياده شو و بعد پشيمون مي شد ...گفت مي رم دم خونه مامانت اينا مي اندازمت پايين منم گفتم نميرم بالا برم بگم چي شده ؟

دمه خونه اونا نگه داشت هي گفت پياده شو من نشدم آخر دستم رو گرفت بكشه پيادم كنه من خودم زدمش كنار و پياده شدم اون رفت اما من نمي تونستم برم بالا مي رفتم بالا يعني همه چيز تموم .رفتم آرياشهر خواهرم اونجا بود كمي با اون دور زدم و كمي آروم شدم و تصميم گرفتم برم خونه با اين كه كليد نداشتم رفتم در خونه در زدم باز نكرد در نهايت به زور باز كرد.

زياد سرتون رو درد نيارم شب مجبورم كرد توي پذيرايي بخوابم ..موقع خواب اونقدر بد و بيراه به بابام اينا مي گفت كه ديگه مي خواستم خفه اش كنم ..جمعه هم همينطور بد بود تا شب موقع خواب كه خوب شد ...

آخر شب فهميدم كه باباش هفته پيش عمل كرده و به ما چيزي نگفتن و مامانش اومده مراعات ما رو بكنه كه كارمنديم و حالا وقت نداريم بريم بيمارستان و پيش خودش فكر كرده اين كه عمل خيلي سختي نيست و جمعه ما ميريم خونه مي بينيمشون ..سر همين باباش با مامانش خيلي دعوا كرده و اوضاع خونشون بهم ريخته ...در نهايت اعصاب شوشو به هم ريخته و در نهايت همه اينا بايد روي من خالي مي شد ...نه ؟

پنج شنبه فكرم تا جدايي هم پيش رفت اما مي دونم نه راه پس دارم نه راه پيش .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:49 توسط پريناز |
سلام خوبید؟

دیروز شوشو خان اداره نرفتند !!!!!!!!

قرار شد عصری بریم سینما ..رفتیم سینمای پردیس زندگی که نزدیک خونمونه . فیلم اخراجی های ۲ خوب بود خندیدیم و کمی روحیه مان عوض شد ...بعد هم یه سر خونه مامان اینا و بعد خونه خودمون و لا لا ...

موقع خواب یه حرفهایی با شوشو زدیم که آخرش منجر شد به اینکه ما زیاد می ریم خونه مامانت اینا ..من حرفی ندارم .البته این دفعه خوب بود و بدون ناراحتی و شکایت این حرف رو زد ..

سر فرصت میام و تعریف می کنم که چه حرفهایی زدیم ...

 

و اما

باباي شوشو كه پنج شنبه هفته پيش خونه مامانم اينا مهمون بودند در حين مهموني به بابام گفته كه شوشوي من اخلاقش خوب نيست و اون دوتا بچه هاش خيلي بهتر هستند و شوشوي من خيلي با باباش بد رفتاري مي كنه !!!!!!!

و اين در حاليه كه شوشو  بود كه از باباش كم محلي و بي توجهي ديد . شوشو بود كه باباش هيچ كمكي بهش نكرد ..به من خيلي بر خورد ..حالا بر فرض اگه اينجوره چرا بايد زير آب پسرش رو جلوي باباي خانمش بزنه ....

اومدم به شوشو گفتم كه شايد شوشو اگه بد رفتاري ،  تلخي چيزي با باباش داره برطرف كنه كه اونم جاي ديگه اي نشينه تعريف كنه ...

شوشو اشك توي چشماش جمع شده بود ..چشمهاش رو بست ..حرفي نزد ...دلم سوخت ...

بعد چند دقيقه گفت مي دوني باباي من توي دوران دانشگاه 5 ماه به من خرجي نداد ( با اينكه توي يه شهري ديگه بود ) ...مي دوني سال آخر ديگه هيچ پولي نمي داد ...مي دوني سال سوم خونه كه گرفته بوديم با دوستم رو مجبور شدم پس بدم و ......

مي دوني چرا سال آخر رفتم سر كار ....

و هزار تا مي دوني ديگه ....دلم سوخت ...كمي باهاش حرف زدم ..كه بالاخره باباست و نمي شه كاري كرد ..اما فايده نداشت ..

در آخر بحث هم نمي دونم چرا شايد از فشار بي محبتي خونواده خودش گفت زياد مي ريم خونه مامانت اينا بي ربط بود حرفش ..اما حالش خيلي بهم ريخته بود ..

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:12 توسط پريناز |

سلام

عجب هوايي ها ...

ديروز ماشين نياوردم رفتم دم خونه مامان اينا ماشين رو بيارم و وسايل پيتزا بخرم تا شوشو مياد .كمي راه رفتم دوباره احساس پنچري از يه چرخ ديگه نمودم پياده شدم ديدم بله اون يكي هم پنچره ...خدايي ميبينيد ...خلاصه به زور رسيدم تا يه مكانيكي از اونجايي كه زاپاس(درسته ؟)  نيز نداشتم به خاطر روز قبلش رفتم و دوتاش رو دادم پنچري بگيره خيلي ديگه جالب بود .

بعد يه ساعت رفتم خونه و شوشو هم از حمام اومد بيرون و شروع به دست كردن پيتزا نموديم ..دوباره موقع غذا خوردن شوشو اعصابم رو ريخت به هم از بس كه دهنشو نشون مي داد و آخر هم رفت شست ديگه كه من رو خيلي اعصباني كرد ...

امروز هم ديدم برف مياد با پرويي تمام ماشين رو آوردم بعد اون اتفاق ها خيلي مي ترسيدم مي خواستم اين هفته نيارم اما خوب ديدم برف كه مياد منم اين همه سختي كشيدم پنچري گرفتم چرا استفاده نكنم ؟؟؟

پ.1: از اول زندگي تا الان به جز يه شب كه مامان شوشو و خواهرش شام اومدن خونه ما تا الان مهمون رسمي نيومد خونه ما يعني مثلا از اين مهمون ها كه آدم كلي تدارك ببينه و اين حرفها ..هر چي هم بوده يا خواهرم و داداشم اومدن دور هم بوديم و شام خورديم ...مامان ايناي خودم كه مي گن فعلا نميان و زوده و شماها تازه شروع كرديد و شماها بيايد و از اين حرفها ...فاميل هاي خونواده ما هم كه رسم دارم تا 2 سال اول زوج هاي جوون رو فقط دعوت مي كنن و خونشون نمي رن مي گن زوده .....فاميل هاي شوشو هم كه ماشاا... ما رو پا گشا كنن اگه كلامون رو ميندازيم هوا ... 

خيلي دوست دارم يه كسايي رو براي شام دعوت كنم و كلي تدارك ببينم اما كي رو ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:1 توسط پريناز |

سلام

اين سال گاو  كه من بهش اين همه خوش بين بودم نمي دونم چرا با من اينطوري مي كنه ؟؟؟

هفته گذشته كه مسموم شدم ..اول اين هفته كه تصادف نمودم ..و ديروز هم كه داشتم مي رفتم خونه درست توي حكيم و توي اوج ترافيك و زير تونل متوجه شدم كه پنچرم وااااااااااااااي ي ي ي

اگه بدونيد چه حالي شدم و چقدر كنار خيابون موندم تا يه آدم خوب بياد و پنچري بگيره كه نگو پنچري كه گرفتم و راه افتادم 10 دقيقه بعد دوباره ماشين ها بوق و سوت كه خانم چرخ جلوت هم خيلي كم باده منم با سرعت خيلي كم رفتم تا برسم به يه مكانيكي و اونم درست كنم ..حالا تصور كنيد من اعصابم به اندازه كافي ضعيف بود ديگه چي شدم !!!!!!!!!

از اون طرف شوشو هم گفت 8 مياد و من 8 رسيدم خونه ديدم رفته حمامه !!! يه 15 دقيقه بعد هم اومد بيرون نگو بيچاره 6.30 رسيده بوده خونه و نگفت تا من رو خوشحال كنه ؟؟؟

منم تا اومد بيرون بي اختيار زدم زير گريه خودم نمي دونستم دقيقا مشكلم چي بود اما خيلي خيلي دلم گرفته بود و بغضم تركيد اونم بيچاره هاج و واج مونده بود ...كمي آرومم كرد و شام خورديم و از اونجا كه من هنوز به عصبي بودم هي گير مي دادم بهش و آخرم خوابيديم ....

نمي دون چرا اينقدر ضعيف شدم يا شايد هم طبيعي كه ايجوري بشم بعد اين همه اتفاق پشت سر هم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:8 توسط پريناز |

سلام شنبه اومدم تا از آخر هفته بگم براتون و اينكه اصلا آخر هفته خوبي نداشتم و كلي با شوشو دعوا نيز كرديم .  چهارشنبه دير از حمام اومد منم ديگه اعصابم مثل قبل فولادي نيست و واقعا كم ميارم جديدا . خلاصه اون شب كه با كمي قهر و دوستي گذشت .... پنج شنبه قرار بود بريم همون دكتره اگه يادتون باشه !!!! اولش قرار بود بريم يه جا من يه سيم كارت و كه قبلا فروخته بودم سند بزنم ...ما راه افتاديم و از شانس بد من ماشين جلوبنديش  دوباره شروع كرد به صدا كردن شوشو هم كمبود خواب داشت شروع كرد به غر زدن كه چرا صدا مي ده ؟ تو ديروز بردي سر كار اين صدا نمي داده ؟ تو چرا نفهميدي و تو همش به تميز بودن اين ماشين توجه مي كني و از اين حرف ها .... اهل زدن اين حرفها نبود اما ديگه قاطي كرده بود و عصباني ..خلاصه كه ما نرفتيم اون دكتره و صد حيف .من كلي نذر كرده بودم اگه جواب مي داد چي كارا كنم ...

اومديم  خونه و شوشو خوابيد منم يه عدس پلو به اندازه 6 نفر ! درست كردم و شوشو را بيدار نموده جهت صرف ناهار كه گفت من پسر بديم و اذيت مي كنم و يه جورايي معذرت خواهي ...شب هم مامان ايناي شوشو خونه مامان اينام شام دعوت بودند ما هم رفتيم و به خير گذشت آخه مامان ايناي شوشو از جمله آدمهايي هستند كه از نظر شوشو كثيفند حالا شما فرض كنيد ديگه چي مي شه ؟؟؟؟؟

جمعه هم تا ظهر من خوابيدم و يكم كاراي اداره رو انجام دادم و شوشو بيدار شد از خواب اما از اونجايي كه ديشب خيلي خورده بوديم ديگه جاي هيچ چيزي نداشتيم خواهري اومد و يه قل قلي با شوشو راه انداختند و شب هم به جهت اينكه دايي ها و مامان بزرگ خونه مامانم دعوت بودند ما هم اونجا رفتيم و اونجا خوش گذشت .....

احساس مي كنم شوشو روند خوبي در بهبود نداره اين رو دارم قشنگ حس مي كنم به خدا غر زدن نيست ها ....

شنبه در حال اومدن به اداره بودم با كلي فكر و خيال و اعصاب داغون كه يكي داغون تر از خودم اومد به من زد ...ماشين من خيلي چيزيش نشد سپر عقب  كمي شكست اما اون آقاهه خيلي سرعتش زياد بود و جلوي ماشينش داغون كاپوتش جمع شده بود كامل و خلاصه ما هم تا 1.30 درگير بيمه رفتن و اينا شديم و من هم به كارم نرسيدم ...آقا ي پليس محترم هم هر دومون رو مقصر دونست ... شوشو هم از اول تصدف هي به من مي زنگيد و مي گفت نگران نباش هيچ اشكالي نداره ...به خير گذشت ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:46 توسط پريناز |
دوست داشتم میومدم خونه میدیم تو هم تازه رسیدی اما نشستی روی مبل یا هر جای دیگه فقط توی حمام نیستی ..

دوست داشتم میومدم می دیدم در حال آشپزی هستی و یا داری یه کاری می کنی ..

دوست داشتم در حال غذا خوردن بودیم تو اصلا دهنتو نشون نمی دادی ...

دوست داشتم در حال گشتن توی خیابون شلوغ بودیم و از بین جمعیت زیاد آدمها رد می شدیم بدون اینکه تو بترسی از آب پاشیدن از دهن بقیه یا ...

دوست داشتم مشکل زندگیم مادر شوهرم بود ...پدر شوهرم بود اما مشکل تو نبودی

دوست داشتم ...

به خدا نمی خوام غر بزنم . نمی خوام ناله کنم . نمی خوام بگم همه چی بده ...اما اینجا ننویسم که چی دوست دارم که هر لحظه آرزوی چه زندگی توی سرم هست ...کجا پس بنویسم ؟؟؟

وقتی میام وبلاگهای خیلی هاتون رو می خونم بیشتر دلم میگیره ...دلم میگیره ....من در کنار آرزوهایی که همه دارند توی زندگیشون . آرزوی سلامتی همسفرم رو هم دارم ....این بزرگترین آرزویه منه ...

قدر زندگی هاتون رو بدونید ...نه اینکه من ندونم نه نه منم می دونم ..

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:12 توسط پريناز |

همديگر رو خيلي دوست داريم ..عشقولانه هم دوست داريم ..همش عشق از خودمون در مي كنيم ...تازگي حتي نمي تونم از دستش ناراحت شم نمي دونم يه حسي توي ذهنم به وجود مياد كه حتي توي اوج عصبانيت بازم دلم ضعف مي كنه براش جالبه نه ؟؟؟

اوضاع خوبه ..نه بدك نيست ...اما دوباره سر كار رفتن و حمام و همه اينها شروع شد ...دوباره 2 ساعت حمام بود اما چون اضافه نمونده بود بالاخره 9 تونستيم شام بخوريم .كمي قل قل و تلويزيون و در آخر هم لالا ..

اوضاع عشقي و محبتي خوبه .

يه دكتره هست كه با هيپنوتيزم ريشه مشكل يا بيماري ها رو از جمله وسواس رو مي گه ..نمي دونم چيكار كنم يه بار توي يه مجله خوندم كه يكي وسواس داشته رفته پيش امثال اين دكترها وسواسش خوب شده كامل براي شوشو پنج شنبه وقت گرفتم .بيچاره خودش گفت كه بريم .خودش هم خسته شده ..مي دونم ..خدايا كمك كن ..خدايا اين بار ديگه مشكل ما كامل حل شه .خدايا شوشوم خوب شه .....

دعا كنيد برام اين دكتره نتيجه بده ...

 

--------------

یکی از دوستای وبیم که خیلی وقت بود خبری ازش نبود برای پیغام خصوصی گذاشته ..اینجا برات می نویسم خیلی نگرانت شده بودم ..خیلی سراغت رو از همه گرفتم ..حتما بیا و به من خبر بده در چه حالی من منتظرم ...دوست دارم و برات دعا می کنم .

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:0 توسط پريناز |

سلام

مامانم در مورد وسواس شوشو به من گفت .. گفت خيلي اينطوري اذيت مي شه ...گفت بايد بره دكتر....حرفهاش رو نمي فهميدم .نمي شنيدم ..تو دلم يهو خالي شد .شايد غرورم بود كه داشت له مي شد نمي دونم .يخ كردم يخ ..شايد دوست نداشتم حرفي در اين مورد زده بشه با اينكه مي دونستم يا حداقل احتمال مي دادم كه مي دونند .چي مي گفت مامان نمي فهميدم ... واي خدايا دكتر – قرص – پيري – خودش – تو – بچه – اصلا نمي فهميدم ..عصبي شده بودم ..

در تمام طول مسافرت شوشو بيچاره خيلي از كارها رو نكرد كه قبل مي كرد . چقدر من سعي كردم كاراش نا محسوس باشه ...چقدر ..

خدايا گوش كن ...تو رو خدا گوش كن به من ...شوشوم رو برگردون به من ...خدايا بذار تا جوونه و جوونم بفهمم لذت زندگي رو ..

خدايا يه لحظه يادم نمي ره كه دقيقا 2 سال پيش اين موقع اون هنوز خوب بود ... واي فكر كردن بهش عذاب آوره ..

خدايا شكرت .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:39 توسط پريناز |

سلام به همه

27 و 28 رو كه مرخصي گرفتم به امر خونه تكوني پرداختم و جدا از پا دراومدم هر چند كه خيلي به خودم فشاري وارد نكردم  در حد تميز كردن ....

29 ساعت 4.30 صبح راه افتاديم به سمت سرعين صبحانه رو توي رشت خورديم خيلي خوب بود حال داد و بعد به سمت آستارا رفتيم وتي رسيديم يه دوري توي بازارش زديم و با حسابي كه ما كرديم قيمت لباس و به خصوص روسريش خيلي خوب بود . شوشو يه شلوار خريد و منم تا مي تونستم عروسك خريدم عروسك كه تهران قيمتش 7 تومنه اونجا 3.5 يا 4 مي داد خيلي خوب بود ...خلاصه بقيه خريد رو گذاشتيم براي برگشت و دوباره راه افتاديم . ناهار رو جنگل هاي لبه مرز خورديم خيلي قشنگ بودند خيلي خيلي .... هر چند سر ناهار شوشو يه كارايي مي كرد ( دهنشو نشون مي داد هي ) كه من اعصابم خيلي به هم مي ريخت اما سعي كردم خونسرد باشم ..... خلاصه ما 4 به سرعين رسيديم  و هوا هم خوب بود . يه دوري توي شهر زديم و اون قضيه آب گرم و اينا بود كه گفتم  از اون هم در رفتيم يعني اونجا من گفتم دوست  ندارم برم و شوشو هم به بهانه من نرفت ..چيكار كنم ديگه ...اونجا آش دوغ خورديم بد نبود .... من و شوشو دو روز عصرها رفتيم بيرون سفره خونه سنتي و دور از چشم ماماتن اينا قليون و ......

زياد نمي خوام طولاني و خسته كننده بشه ولي خلاصه  برگشتن از سرعين هم يه سر رفتيم آستارا و كلي خريد كرديم خداييش شوشو توي خريد دست و دلبازه حسابي ...

راستي يه چيزي باباي من قلب مهربوني داره اما گاهي يه تيكه هايي مي ندازه كه آدموحسابي مي سوزونه . از وسواس شوشو يه بو هايي برده ..گاهي با تيكه هايي كه به من مي انداخت يا به اون من رو خيلي مي سوزوند ..خيلي

رفتيم نامزدي دختر عمه خيلي افتضاح بود اصلا از داماد و خانوادش خوشم نيومد اصلا ...

نيمه دوم هم رفتيم خونه مامان بزرگ ، دايي ، خاله ، عمو و عمه من در كل خوب بود ....

سر سفره هفت سين دعا كردم براي همتون ...براي خودم هم فقط دعا كردم شوشو وسواسش خوب شه ...از خدا هم گله كردم چرا نمي شه ما توي زندگي  مشتركمون شوشو ديگه برگرده به عقب ...يا چرا حتي نذاشت يه روز از زندگيه مشترك ما بدون وسواس شوشو باشه و اون بعدش وسواس بگيره ...نمي دونم شايد خيلي بي مورد حرف مي زنم اما بي دليل نيست به خدا من براتون نگفتم كه چقدر توي مهموني ها و خونه اين و اون استرس داشتم  دستشوييش طول بكشه ، نجس بشه ، چقدر باهاش همكاري كردم ...چقدر استرس و اضطراب داشتم ...آخه فقط خود خدا مي دونه .

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:49 توسط پريناز |

سال نو مبارك

سلام دوستاي گلم زياد وقت ندارم اومدم سال جديد رو به همتون تبريك بگم

 ايشاا... سال خوبي داشته باشيد

دعا كنيد برام فعلا كه همه چيز بد نبوده!!!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 9:36 توسط پريناز |
Designed by mihandownload.com

قالب وبلاگ
کلیپ موبایل
مرجع تخصصی موبایل

سایت تخصصی موبایل

موبایل